• 1404/12/23 - 10:22
  • تعداد بازدید: 11
  • زمان مطالعه : 2 دقیقه
با محوریت جنگ رمضان نوشته شد؛

پرواز آخر داستانی از مربی ادبی کانون کرمانشاه

در پی حملات تروریستی آمریکا و صهیونی به کشور عزیزمان ایران و جنگ رمضان، مربیان و اعضای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه، به اجرای فعالیت‌های مختلف با محوریت این ایام پرداختند. در همین راستا سمیه قبادی مربی ادبی توانمند کانون استان، داستان "پرواز آخر" را نوشت.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه، در پی حملات تروریستی آمریکا و صهیونی به کشور عزیزمان ایران و جنگ رمضان، مربیان و اعضای کانون استان، به اجرای فعالیت‌های مختلف با محوریت این ایام پرداختند. در همین راستا سمیه قبادی مربی ادبی توانمند این مجموعه، داستان "پرواز آخر" را نوشت.

"پرواز آخر"

بادِ عصر با غبارِ دشت درآمیخته بود و بوی سوختِ هواپیما از دور تا روستا می‌آمد. نرگس روی پلهٔ خانه نشسته بود، چشم دوخته به جاده‌ای که از میان دشت عبور می‌کرد؛ همان جاده‌ای که رضا، برادرش، سه ماه پیش با لباس نیروی هوایی از آن رفته بود. نامه‌هایش به‌وقت می‌رسیدند، پر از امید و شوخی‌های همیشگی، اما حالا سه روز بود هیچ خبری نبود. نه تماس، نه پیام، نه حتی نشانه‌ای از زنده بودنش.

از وقتی جنگ شدت گرفته بود، هر روز صدای هواپیماهای جنگنده از بالای روستا می‌گذشت، و نرگس هر بار با اضطراب دنبال نشانه‌ای از رضا بود. مادر با تسبیحی در دست زیر لب دعا می‌خواند و پدر خاموش و دور از همه، زیر سایهٔ درخت انار نشسته بود. سکوت خانه سنگین‌تر از صدای انفجارها بود.

روز پنجم، پستچی آمد. پاکتی خاک گرفته در دست داشت. وقتی اسم رضا را روی آن خواند، نگاهش پر از دلسوزی شد. پاکت را گذاشت و سریع رفت، بی‌آنکه چیزی بگوید.

نرگس با دستان لرزان نامه را باز کرد. چند خط کوتاه، رسمی و سرد:

«ستوان رضا محمودی در عملیات هوایی روز دهم اسفند در منطقهٔ مرزی  مأموریت خودرا با موفقیت انجام داده و در راه دفاع از میهن به شهادت رسید.»

حروف روی کاغذ محو و درهم شدند. صدای نفس نرگس شکست. پاهایش سست شد و نامه روی زمین افتاد. مادر بی‌صدا گریه می‌کرد، و پدر با نگاهی خسته به آسمان خیره مانده بود، همان‌جا که رضا به پرواز رفته بود.

شب، نرگس بیرون رفت. آسمان پر از ستاره بود و سکوت دشت مثل موجی گرم در هوا پخش شده بود.

به سمت شمال نگاه کرد، جایی که نور کم‌رنگی از دور دیده می‌شد؛ شاید اثر سوختگی زمین از آن عملیات آخر.

با صدایی آرام گفت:

«رضا، می‌دونم اون‌ بالا هنوز پرنده‌ای… فقط دیگه بال‌هات از نورن.»

و در آن سکوت، گویی نسیم صدایی آورد،صدای خنده‌ای آشنا، صدای برادری که همیشه وعده می‌داد برمی‌گردد.

اما خودش حالا بخشی از آسمان بود، و نرگس هر شب وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، یکی را روشن‌تر می‌دید؛ همان ستاره‌ای که نامش را گذاشته بود پرواز آخر.

 

سمیه قبادی مربی ادبی کانون کرمانشاه

 

کلمات کلیدی

0 نظر برای این مقاله وجود دارد

نظر دهید

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *

شخصی سازی

انتخاب حالت کور رنگی

انتخاب رنگ

اندازه فونت