عضو فعال مرکز پاوه از جنگ نوشت
سیده هانیه مجیدی عضو فعال مرکز پاوه، برای این روزها شعر سپید گفت و دلنوشتهای را از جنگ نوشت. با توجه به وقایع اخیر و حمله دَدمَنشانه رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکا به کشور عزیزمان ایران و در پی آن شهادت رهبر معظم انقلاب و جمعی از هموطنان عزیز و وقوع جنگ رمضان؛ اعضای مراکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه با هدایت مربیان خود به تولید محتوا متناسب با این ایام در قالبهای مختلف پرداختند.
به گزارش روابط عمومی اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه، با توجه به وقایع اخیر و حمله دَدمَنشانه رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکا به کشور عزیزمان ایران و در پی آن شهادت رهبر معظم انقلاب و جمعی از هموطنان عزیز و وقوع جنگ رمضان؛ اعضای مراکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه با هدایت مربیان خود به تولید محتوا متناسب با این ایام در قالبهای مختلف پرداختند. در این راستا سیده هانیه مجیدی عضو فعال مرکز فرهنگی هنری پاوه، برای این روزها شعر سپید گفت و دلنوشتهای را نوشت.
جنگ، اتفاقیست ناخوشایند، که هیچکس خواهانِ تجربهکردنش، حتی در عالم خواب و رویا هم نیست...
اما وقتی آمد، وقتی به شهرت نفوذ کرد و در لابهلای زندگیِ همیشگیات نشست، سوغاتهای خود را کمکم رو میکند...
سوغاتیها ظاهری ناخوشایند دارند، اما با نگاهی عمیق، باطنی دارند که چشم آدمیزاد را بیشتر از هر زمانِ همراه با آرامشی، متوجه خود میکند ...
مثلا کسانی که گمان میکردی همیشه هستند و هیچوقت ساز رفتن را کوک نمیکنند.
حالا چه صدای این ساز، به مزاجِ گوشهایت خوشایند و کوک باشد، و چه فالش...
آنموقعاست میفهمی وجودشان چقدر برایت مهماست...
زمان...
زمانی، که فکر میکردی چقدر ناجوانمردانه در حرکتاست و تو نمیدانستی وسط تمام سختیها، روزهای قشنگش را نشانت داده بود...
آنموقع است که متوجه خواهی شد قبل از آنکه دیر شود و زمان هم، نایی برای حرکت نداشته باشد و بایستد،
باید گفت، ساخت و هر کاری که لازم است انجام داد...
دوست داشتن...
اتفاقی که هم باخبر میآید، و هم ناگهانی و سرزده وسط اتاقک قلبت، مینشیند و خود را مهمانت میکند... آنزماناست که باید برایش، حتی با جنگ هم جنگید، کم نیاورد، تا نکند کسی که از آن توست، برای دیگری شود، یا همین جنگ سرزده او را از تو بگیرد...
نفس...
نه آمدنش با توست نه رفتنش، اما قدرش را بیشتر میدانی...
داراییهایت...
فکر میکردی خانهات کوچکاست، اندک پولی در جیبت وجود دارد که هربار در پستوی جیبهایت گم میشود، ماشین معمولی، زندگی تکراری و... اما زمانی که همین مهمان ناخوانده آمد، متوجه خواهی شد چقدر ثروتمند بودی و نمیدانستی...
جنگ، با وجود تمام بدبیاریهایش، چشمانت را بر روی چیزهایی باز میکند، که روزی پنجرهی نگاهت را بر رویشان بسته بودی...
موشکها که میآیند، نمیدانم آیا زندگی بعد از آمدنشان هنوز ادامه دارد یا نه...
فکر نمیکردم روزی اسامی موشکها را از بَر باشم یا بتوانم تشخیص دهم صدای پهپاد و جنگنده و موشک را...
لحظهای که صدا میآید، قلبم با تمام توان خود شروع به دویدن میکند، کجا میخواهد برود، خدا داند...
شوری اضافهی بدن، نمیداند از پیشانیَم سُر بخورد یا از چشمانم جاری شود، یا دلم را مبتلا به دلشورهی کُشنده کند...
دلم چنان از جایش میپرد گویی میخواهد خود را از قفس بدن نجات دهد...
فورا نگاه نگرانم را، به سمت عزیزانم روانه میکنم که ببینم آیا هنوز دارمشان یا...
نه، فکر کردنش هم جانم را میترساند...
کسانی هم که جانم هستند و ازم دورند چه؟ آنها را چه کنم؟...
کارم شدهاست زنگ زدنهایی که بوق ممتد را به گوشهایم میرساند، یا چک کردن تایم آخرین بازدیدشان که چند ساعت پیش بوده است...
این بود زندگی؟!...
این بود آن تعاریفی که از دنیا شنیده بودم؟!...
پس چرا اکنون ما هم جزء نسل جنگ زده شدهایم؟!...
منی که هنوز اول جوانیَم است، چیزهایی را به چشمانم دیدهام که روزی برایم خیال بودند!...
چرا زندگی ما، شبیه فیلمهایی شده که حتی توان دیدنشان را نداشتم، چه برسد به تجربه کردنشان؟!...
کاش برگردیم به دوران آرامش...
کاش تمام شود این ترسی که هربار، با همکاری این صداهای وحشتناک و خیالات کُشنده، آدمیزاد را تا پای مرگ میکشاند...
کاش میشد تمام کسانی را که از عمق جان دوست دارم، دور خود جمع کنم که هر بار از دیدنشان، بودنشان و سلامتیشان کیف کنم...
کاشها زیادند، اما کاش دنیا، آنگونه که میخواستیم، جای زیبایی بود و مأمنی برای رویاهایمان...
روز،
برای دیدن چشمانش آمده بود،
اما نمیدانست که،
خواب، اجازهی بیدار شدن نمیدهد...
بالاخره
زورِ دیدار با دوستانش،
بر خوابیدن، چربید...
دلش را چهارشنبه
در مدرسه جا گذاشته بود...
آماده شد و خداحافظی کرد،
اما این بار فرق داشت.
خداحافظیاش انگار
بویِ
فراقِ
ابدی میداد...
تصویر قامت کوچکش،
زیر کیف مدرسه،
در افق نگاهم ناپدید شد...
از دور،
صدایش را به گوشهایم رساند:
مامان،
قرمه سبزی را نهار برایم گرم کن...
دو ساعت بعد،
صدا آمد.
صدای جنگ.
زمین سخت هم،
از ترس صدا، به خود لرزید...
مردم با فریاد گفتند: مدرسه را زدند.
که زد؟!
چگونه؟!
چرا؟!...
پاهایم شروع به دویدن کردند.
مسیر مدرسه هم سر در گم بود...
هر چه گشتم
مدرسه را نمیدیدم!
مطمئنم مسیر را درست آمدهام،
اما کو؟! کجاست؟!
آری
دیگر مدرسهای نبود.
مدرسه، خاک شده بود...
لرزه به جانِ دل بیقرارم افتاد.
دخترم را صدا زدم،
اما دریغ از شنیدن نتهای صدایش.
برای اولین بار بود
که دوست داشتم مدرسه نرفته باشد،
اما،
امیدِ
غیبتش از مدرسه،
در دلم مُرد
آن لحظهای که کولهاش را
تنها،
در گوشهای کِز کرده و خونین جگر
دیدم.
نه،
خون نیست،
لابد رنگ گواش و آبرنگ است،
آخر امروز زنگ هنر داشتند...
اما کتابهایش
روایتگرِ مظلومیتش شدند...
دخترم،
چند ساعتی بود
که در این بازیِ کشندهیِ قایم باشک،
هنوز پیدا نشده بود...
گشتن ادامه داشت
اما
دوندههای میدان ساعت هم انگار،
جانی برای حرکت نداشتند.
این غم،
وزنهی سنگینی بر پاهایشان بود.
آنها هم انگار
از رفتن میترسیدند...
بهناگاه دنیا،
دست در دست زمان،
به اجبار،
در برابر جنگ، تسلیم شدند
زمانیکه
گمشدهام،
با بدنی که نفس نداشت
پیدا شد...
هرچقدر فریاد زدم:
پتو بیاورید،
دخترم سردش است،
اما هیچکس،
از جایش تکان نمیخورد...
خواستم دستش را بگیرم
اما کدام دست؟
دستش هم انگار،
رفتن اجباری را انتخاب کرده بود...
لباسهایش را تکاندم.
گردِ جنگ را از صورتش پاک کردم.
بدنش را تکان دادم و گفتم:
بیدار شو،
میدانم صبح خوابت میآمد مادر،
اما الان نه،
الان وقت خواب نیست.
گوش نداد.
چشمانش، بسته ماندند...
بردنش،
با بدنی که نفس نداشت،
با دستی که نبود...
جنگ آمد،
اما با آمدنش،
پنجرهیِ
عمرِ
دخترم را بست...
امروز،
به خانهی جدیدت رفتی.
با کیلوها خاک جهاز و
کفن سفیدی که
کادوی دنیا به تو بود...
نهارت
منتظر مانده
تا آمدنت، به جانش گرما ببخشد.
شاید،
دوباره زنگ خانه را بزنی
و در،
با آغوشی بازتر از همیشه،
از آمدنت استقبال کند...
